تبلیغات
.::کلبه عاشقانه ی من::. - مطالب داستان های عاشقانه
 
.::کلبه عاشقانه ی من::.
..::::دستم را که میگیری..دیگر یک آدم معمولی نیستم::::..
ﺧﺪﺍﯾــــــــــــﺎ ؛

ﺑﺎﺑﺖ ﻫﺮ ﺷﺒﯽ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺷﮑﺮ ﺳﺮ ﺑﺮ ﺑﺎﻟﯿﻦ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ؛
ﺑﺎﺑﺖ ﻫﺮ ﺻﺒﺤﯽ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺳﻼﻡ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺁﻏﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ؛
ﺑﺎﺑﺖ ﻟﺤﻈﺎﺕ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﺕ ﻧﺒﻮﺩﻡ؛
ﺑﺎﺑﺖ ﻫﺮ ﮔﺮﻩ ای ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ ﻭ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺷﺎﻧﺲ ﻧﺴﺒﺘﺶ ﺩﺍﺩﻡ؛
ﺑﺎﺑﺖ ﻫﺮ ﮔﺮﻩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﻢ ﮐﻮﺭ ﺷﺪ ﻭ ﻣﻘﺼﺮ ﺭﺍ ﺗﻮ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ؛
ﻣﺮﺍ ﺑﺒﺨﺶ ...


خــداوندا دست هایم خالی است و دلم غرق آرزو با قدرت بیکرانت ، یا دست هایم را قوی کن یا دلم را خالی از آرزو ...





منبع:از وبلاگ دوست عزیزم صبا(سکوت تنهایی شب)




نوع مطلب : اشعار ادبی و زیبا، داستان های عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

خداوند موجودی قوی خلق کرد و نام او را مرد گذاشت...
از او پرسید: آیا راضی هستی...؟؟!
مرد گفت: نه...
... ... خداوند پرسید: چه می خواهی؟!...
... ... ... گفت:
آینه ای می خوام که در آن بزرگی خود را ببینم... تکیه گاهی می خوام که در هنگام خستگی و آزردگی بر آن تکیه زنم و آرامش پیدا کنم... کسی که همدم لحظات تنهایی ام باشد... نقابی می خوام که در هنگام ضرورت پشت آن مخفی شوم... کسی که زیبایی اش چشمم را نوازش دهد... اندیشه ای می خوام که در آن غوطه ور گردم... و چراغی که با آن هدایت و راهنمایی شوم...
و اینجا بود که خداوند زن را خلق کرد ♥
روایتی در باب خلقت زن:
خداوند موجودی قوی خلق کرد و نام او را مرد گذاشت...
از او پرسید: آیا راضی هستی...؟؟!
مرد گفت: نه...
... ... خداوند پرسید: چه می خواهی؟!...
... ... ... گفت:
آینه ای می خوام که در آن بزرگی خود را ببینم... تکیه گاهی می خوام که در هنگام خستگی و آزردگی بر آن تکیه زنم و آرامش پیدا کنم... کسی که همدم لحظات تنهایی ام باشد... نقابی می خوام که در هنگام ضرورت پشت آن مخفی شوم... کسی که زیبایی اش چشمم را نوازش دهد... اندیشه ای می خوام که در آن غوطه ور گردم... و چراغی که با آن هدایت و راهنمایی شوم...
و اینجا بود که خداوند زن را خلق کرد ♥


نوع مطلب : اشعار ادبی و زیبا، داستان های عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است

بنده: خدایا! خسته ام! نمیتوانم

خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا امروز خیلی خسته ام آیا راه دیگری ندارد؟

خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

بنده: خدایا من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم میپرد

خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب میکنیم

بنده اعتنایی نمیکند و میخوابد

خدا: ملائکه ی من ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدر کنید دلم برایش تنگ شده است، امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا دوباره او را بیدار کردیم، اما باز خوابید

خدا: اذان صبح را میگویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نمازصحبت قضامیشود خورشید از مشرف سر بر میآورد

ملائکه: خداوندا نمیخواهی با او قهر کنی؟

خدا: او جز من کسی را ندارد... شاید توبه کند...

بنده ی من تو هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صدها خدا داری

 وای خدا به خودت قسم ما هم دلتنگتیم


منبع : http://www.p30island.com/weblinks/cat-10/post-5942



نوع مطلب : من و تو!، داستان های عاشقانه، مطالب علمی و دانستنی ها!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
امشب جمعه  مورخ 
13.5.1392

حالم خراب شده یکدفه....................

نمیدونم چرا....نمیدونم چی کار کنم باهات دیگه؟!!!!دوریت بد جور عذابم میده....

اما
...........اما

سعی می کنم کسی نفهمه و ندونه برای چی این غبار غم روی چهرم سنگینی می کنه همش می خندم الکی مثل آدم های اسکول و بی فکر.که بیخیال از زندگی هستن........

چرا باهات آشنا شدم؟!!!چرا اینقد دلم هر لحظه به یادت پر می زنه..........

هر چند هم خودت هم من خوب میدونیم چرا آخرش اینطور شد..............کاش یک راهی بود که میشد دوباره ببینمت اما دیگه هیچ وقت فک نکنم  بتونم ببینمت.....

به قول محسن یگانه عزیزم................

عذابم میده این جای خالی .............زجرم میده این خاطراتو...فکرم بی تو داغون خستست...کاش بره از یادم اون صداتو................



اما انگار صدات هیچ وقت از تو گوشم بیرون نمیره...............دستام میلرزه وقتی اسم زیباتو از کسی می شنوم یا جایی می بینم...............


هر کی به من میگه بهنام فک می کنم تو داری منو صدام میزنی اما نه یک نفر دیگه..اون کسی که انتظارشو نداری......!!!


ای کسی که داری این مطلب رو می خونی فقط بدون حرفام حرف خودمه و حس من همین طوره....حوصله نمایش ندارم برات بازی کنم..............

دارم  گریه می کنم...............

من عاشق جلوه ی خدا شدم...............
وقتی روز اول دیدمش به پوشش توجه نکردم به زیبایی که خدا در چهره او بوجود آورده نگریستم............

به!!به!! خدایا حتا از اینکه عاشق جلوت شدم تا خودت پشیون نیستم........همین که او نماینده ای از تو هست واسم کافیه!!!

خدایا منو تو رابطه ی خوبی داریم هر چند که من بار ها کارایی کردم که خودم احساس کردم رابطمون تیره شده اما تو سکوت کردی دوباره تا من به خودم بیام و تنبیه جالبی بوده برام............چون زجر آوره................

خدایا  تو بگو؟؟؟؟؟!!!!یعنی هنوز هم که دیگه از توی زندگیم واسه همیشه خط خورده و به قول زمینی ها مال کسی دیگه هست من باید چی کار کنم تو بگو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من عشقمون رو جاودانه می کنم.....آره............................تا نفس آخر تو قلبم می مونی و اگه یک روز فراموشت کردم دیگه بهنام نیستم و کسی دیگه ای شدم که به معنای عشق اهانت کردم........؟؟؟



دین و دل به یک دیدن باختیم و خرسندیم           در قمار عشق ای دل کی بود پشیمانی




نوع مطلب : خودم و ....، من و تو!، داستان های عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
چرا  باید به چشمان زیبا و خاطرات شیرینمون  فکر کنم؟..........

چرا باید به اون حرف ها و قول هایی که داده بودی فکر کنم؟........
 
چرا من قدرت این رو ندارم که نخواهم به تو فکر کنم؟.........

چرا این را دوست دارم که به تو فکر کنم؟.............

چرا هنوز عشقت در دلم  مثل درختی بارور که به ثمر می نشیند است ,,,زمانی که به تو فکر می کنم؟.........

چرا هر چیزی را می نگرم  باز به تو فکر می کنم؟..........

واقعا چرا؟....تو چه بودی واقعا؟... در تو چه چیزی را دیدم که اینطور آشفته و بی خود شدم.....؟!

به این یقین دارم دارم که جلوه ی آشکار نور عظیم الهی رو نظاره کردم .....................

اما............................................................اما...........................................
اما............................................................اما...........................................
اما............................................................اما...........................................
اما............................................................اما...........................................
  
        http://fc01.deviantart.net/fs45/i/2009/154/f/1/thunders__by_m0thyyku.jpg                    

               ............. باز می خواهم به تو فکر کنم.........


نوع مطلب : خودم و ....، اشعار ادبی و زیبا، داستان های عاشقانه، 
برچسب ها : داستان عاشقانه، عشق،
لینک های مرتبط :
نظرات ()

در باغ دیوانه خانه ای قدم می زدم که جوانی را سرگرم

خواندن کتاب فلسفه ای دیدم.

منش و سلامت رفتارش- با بیماران دیگر تناسبی نداشت.

کنارش نشستم و پرسیدم:

"اینجا چه می کنی ؟"

با تعجب نگاهم کرد. اما دید که من از پزشکان نیستم.

پاسخ داد:" خیلی ساده پدرم که وکیل ممتازی بود.می خواست راه

او را دنبال کنم. عمویم که شرکت بازرگانی بزرگی داشت . دوست داشت

از الگوی او پیروی کنم. مادرم دوست داشت تصویری از پدر محبوبش باشم .

 خواهرم همیشه شوهرش را به عنوان الگوی یک مرد موفق مثال می زد.

برادرم سعی می کرد مرا طوری پرورش بدهد که مثل خودش ورزشکاری عالی بشوم.

مکثی کرد و دوباره ادامه داد:

"در مورد معلم هایم در مدرسه -استاد پیانو- و معلم انگلیسی ام هم همین طور

شد. همه اعتقاد داشتند که خودشان بهترین الگویند . هیچ کدام آنطور به من

نگاه نمی کردند که باید به یک انسان نگاه کرد... طوری به من نگاه می کردند که انگار در

آیینه نگاه می کنند.

بنابراین تصمیم گرفتم خودم را در این آسایشگاه بستری کنم. اینجا دست کم می توانم

خودم باشم."

                                      پائولو کوئیلو از کتاب قصه هایی

                                         برای پدران. فرزندان. نوه ها.

نوع مطلب : داستان های عاشقانه، اشعار ادبی و زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی