تبلیغات
.::کلبه عاشقانه ی من::. - با داستانی از جبران خلیل جبران
 
.::کلبه عاشقانه ی من::.
..::::دستم را که میگیری..دیگر یک آدم معمولی نیستم::::..

در باغ دیوانه خانه ای قدم می زدم که جوانی را سرگرم

خواندن کتاب فلسفه ای دیدم.

منش و سلامت رفتارش- با بیماران دیگر تناسبی نداشت.

کنارش نشستم و پرسیدم:

"اینجا چه می کنی ؟"

با تعجب نگاهم کرد. اما دید که من از پزشکان نیستم.

پاسخ داد:" خیلی ساده پدرم که وکیل ممتازی بود.می خواست راه

او را دنبال کنم. عمویم که شرکت بازرگانی بزرگی داشت . دوست داشت

از الگوی او پیروی کنم. مادرم دوست داشت تصویری از پدر محبوبش باشم .

 خواهرم همیشه شوهرش را به عنوان الگوی یک مرد موفق مثال می زد.

برادرم سعی می کرد مرا طوری پرورش بدهد که مثل خودش ورزشکاری عالی بشوم.

مکثی کرد و دوباره ادامه داد:

"در مورد معلم هایم در مدرسه -استاد پیانو- و معلم انگلیسی ام هم همین طور

شد. همه اعتقاد داشتند که خودشان بهترین الگویند . هیچ کدام آنطور به من

نگاه نمی کردند که باید به یک انسان نگاه کرد... طوری به من نگاه می کردند که انگار در

آیینه نگاه می کنند.

بنابراین تصمیم گرفتم خودم را در این آسایشگاه بستری کنم. اینجا دست کم می توانم

خودم باشم."

                                      پائولو کوئیلو از کتاب قصه هایی

                                         برای پدران. فرزندان. نوه ها.

نوع مطلب : داستان های عاشقانه، اشعار ادبی و زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
1396/05/16 02:33
Great article! This is the kind of information that
are supposed to be shared across the net. Disgrace on the seek
engines for no longer positioning this post upper!
Come on over and seek advice from my website .

Thanks =)
1396/02/2 19:42
Thank you for the auspicious writeup. It in fact was a amusement account it.
Look advanced to far added agreeable from you! However,
how could we communicate?
1396/02/2 00:23
excellent issues altogether, you simply received a logo new reader.
What could you suggest about your submit that you simply made a few days ago?

Any sure?
1396/01/24 03:55
First off I would like to say wonderful blog! I had a quick question which I'd like to ask if you
do not mind. I was interested to know how you
center yourself and clear your head before writing.
I've had difficulty clearing my mind in getting my thoughts out there.
I truly do take pleasure in writing however it just seems like the first 10 to 15 minutes are generally lost simply just trying
to figure out how to begin. Any suggestions or hints? Kudos!
1391/02/26 20:19
دیگر جایی را نمی توان پیدا کرد که کسی نقش بازی نکند.
1391/02/24 23:21
دیـدی ای دل که غم عشق دگر بار چـه کرد
چــون بـشـد دلــــبر و بـا یـار وفادار چـه کرد

آه از آن نـرگس جـادو که چه بازی انگیخـت
آه از آن مست که با مردم هشیـار چه کرد

اشـک مـن رنـگ شفق یافت ز بی مهری یار
طالـع بی‌شفـقـت بیـن که در این کار چه کرد

بـرقـی از مـنـزل لـیـلـی بـدرخــشـید سـحـر
وه که با خـرمن مـجـنون دل‌ افــکــار چـه کـرد

سـاقـیا جــام مـی ام ده کـه نـگـارنـده غـیـب
نـیـسـت مـعـلـوم کـه در پـرده اسـرار چه کرد

آن کـه پـــر نــقـش زد ایـــن دایــره مـیـنـایــی
کـس ندانـسـت کــه در گـردش پرگـار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یــار دیـریـنـه بـبـیـنـیـد کــه بــا یــار چــه کــرد
1391/02/24 11:20
sallam upam zod bia montazeretam
1391/02/23 23:00
خیلی قشنگه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی