تبلیغات
.::کلبه عاشقانه ی من::. - داستان جدایی من و ......!
 
.::کلبه عاشقانه ی من::.
..::::دستم را که میگیری..دیگر یک آدم معمولی نیستم::::..
به یاد می آرم روزی را که ازم جدا شدی...

بدون خداحافظی رفتی....الان دقیقا دارم اون لحظه تو سرم تکرار می شه....چه عاشقانه رفتی از پیشم...بعد از ظهر
10خرداد بود...که دوستم زنگ زد و گفت داره شوهر می کنه بیخیالش بشو...با خنده ای که اعتماد من به اون رو می رسوند گفتم برو بابا از این حرفا زیاد می زنه...هیچ کی رو با من عوض نمی کنه...گوشی رو که قطع کردم ناگاه مثل اینکه یک دلیل و حس بسیار بسیار قوی گفت .......کجایی بهنام؟!!!رفتش تموم شد!

همین طوری که داشتم آهنگ دوراهی یگانه رو گوش می دادم با دستم قطره ی اول اشکم رو که چکید رو گونه ام پاک کردم......

گفتم خدایا واقعا رفت؟!!!بلافاصله زنگیدم بهش دیدم بر نداشت...به دوست عزیز تر از جانم ...زنگ زدم برداشت گفت بهنام نمیخاستم ناراحتت کنم اما از من خواستش که بهت بگم....
گفتم چرا خوب؟!!!
گفت با یکی از نزدیکانشون داره ازدواج می کنه!!!
گفتم به خدای احد واحد دروغه درغه!!!نه دروغه داری چرند میگی..من اون رو میشناسم!!!اون منو با کسی عوض نمیکنه و نکرده هیچ وقت

اما وقتی کم کم باورم داشت می شد که چند تا قرص آلپرازول .0.5 رو ریختم تو دهنم و گفتم من ناامید شدم خدا, دارم میام پیشت...هر جور دوس داری قضاوت کن چون قاضی هستی اما من فقط میخام بیام پیشت و نمیدونم چرا الکی همین حرفا رو به دوستم اس دادم...خونه کسی نبود...حالم خراب و خورشید غرب کرده بود مثل عمرم....
دوستم با عجله اومد و منو برد بیمارستان و دارو هارو از بدنم خارج کردن و بعد از بهبودیم یک سیلی زد به من که بخاطر سیلیش خیلی خیلی متشکرم....بازم ممنون...جان

بعد از اون ماجرا کارم تا 20روز دقیقا صبح از خواب بلند می شدم و مثل یک انسان بی ارزش و بی خود یک گوشه می نشستم و خاطرات رو مرور می کردم...
توی این 20 روز به این نتیجه رسیدم که افراط چیز خوبی نیست...باید برای هر چیزی حد و مرز قائل شد

از اون روز به بعد این جمله رو معیار زندگی ام قرار دادم و ملکه ی ذهنم شده این جمله هست که
((قبل از هر کاری با دقت به آن فکر کن و با دقت انجامش بده))

چند روز به عقدش مانده بود که به نامزدش اس دادم و گفتم باید قول بدی مثل سایه باهاش باشی وگرنه زندت نمیزارم...گفت باشه...گفتم موظبش باش و خوشبخت بشید...از پسره در خواست کردم این بیت شاعر بزرگ احمد شاملو روبخونه واسش و بگه که از طرف منه!!!این بود آن بیت:


بعد از این هم آشیانت هرکس است

باش با او یاد تو ما را بس است



نوع مطلب : خودم و ....، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
1390/08/5 13:06
با ادامه ی داستان اپم.
1390/08/4 15:36
خیلی زیبا بود
ولی نامردیش خیلی ....ادما بعضی وقتها از نامردی افراد زبونشون قفل میکنه مثل الان من...
1390/08/3 15:52
ba salam age movafeghid tabadole link konim

ba tashakor
Cafe Karen
1390/08/2 18:29
اپممممممممممممم
1390/08/2 15:11
به خاطر این که خودم را در موقعیت شما قرار دادم می گویم که منطق با احساس جور در نمی اید. البته سختی وضعیت شما واضح است . و صحبتتان را قبول دارم.
1390/08/2 10:13
سلام
بهنام جان نوشته ات زیبا بود ولی زیبا ترین قسمتش اونجا بود که حرف از اعتماد میزنی
جدا هیچ اعتمادی قشنگ تر از اعتماد به عشق نیست حتی اگر دروغ باشه
موفق باشی
1390/08/1 00:29
تکمیلیه:(چیزی نتونستم بگم،تنها چیزی که به ذهنم اومد همین بود:...)
behnam 305مرسی سر زدی...بازم پیشم بیا دوست عزیز و مهربانم
1390/08/1 00:28
...
1390/07/30 16:25
همیشه باید تعقل کرد اما گاهی منطق و احساس با هم جور در نمی ایند . هیچ وقت نمی توان هر کار نا شایستی را با نام به خدا رسیدن انجام داد به علاوه باید هر کسی را در موقعیت خاصش درک کرد و در نهایت به خدا نزدیک شد .اپمممممممممم
behnam 305درسته شیوا جان..اما کاش تو دقیقا در همان زمان و همان مکان می بودی و احساس من رو داشتی دقیقا!!!
1390/07/29 20:44
سلام
جدی؟
کارتو.ن اشتباه بود مگه ادم هروقت به بن بست میرسه باید خودشو بکشه!
اما معیار خوبی واسه زندگیتون انتخاب کردین
انشاالله توی به انجام رسوندنش موفق باشید...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی