تبلیغات
.::کلبه عاشقانه ی من::. - باشه .......امشب همه چی رو میگم....شاید خوشتون نیاد(درباره خودم و ....)
 
.::کلبه عاشقانه ی من::.
..::::دستم را که میگیری..دیگر یک آدم معمولی نیستم::::..
سلام به هر کسی که داری الان این پست رو میخونی......

دوست عزیزی از من خواست که این پست هایی رو که میزارم درباره ی خودم بازش کنم و همه چی رو شرح بدم راجع همینی که شب و روز نذاشته واسم.مثل دیشب که یک کابوسی رو دیدم که خدا نکنه شما چنین خوابی ببینید بگذریم......

شروع می کنم به صحبت:

من حدود دو سال پیش.....از طریق یکی از دوستام که شاید روزی بیاد و این پستو بخونه و بهم فحش بده و بگه بهنام چه آدم بدبختیه شایدم نه.....سر یک بحثی شد و راجع یک دختری می گفت که خیلی زیبا بود و شیطون....دروغ چرا بگم یک مقدار  هم بهش حس جنسی داشت و می گفت میخام امتحانش کنم و گفت این کارو براو بکنم و شمارشو برام جور کرد چون همسایشون بود...و گفت امتحانش کن ببین اهل دوستی هست یا نه....اون موقع ها من یکمی دیوونه بودم..سر هر چیزی شرط می بستم و دوست داشتم انجامش بدم و میدادم..کار های خطرناک ...یادش بخیر....

بگذریم..تا اینکه شمارشو گیر آورد  بهم داد  و من با هر کلکی دوست شدم و اینو بگم من خیلی صداشو دوس داشتم و دارم....

و با اسمی به نام سینا دوست شدم و هر روز بیشتر بهم علاقه پیدا میکرد.....










دوستان چون یک مقدار طولانی هست به ادامه مطلب بروید
 








تا اینکه دو ماهی گذشته بود و راستشو بخای بهم عادتی پیدا کردیم.که بعضی ها اگر سالیان سال بگذره این طور همو قبول ندارن..یعنی حاضر بودیم از همه بگذریم و جفتی ثابت کردیم
...........یک روز که پیش همین دوستم بودم گفت:برو بهش زنگ بزن و اسم منو بیار که تو دوستمی و پروژه رو تموم کن و فقط میخاستم بهش ثابت کنی که

 تو دوست منی  و من بخام هر کاری میتونم بکنم ..الکی گفتم باشه اما دلم که اینو نمیگفت و این کارو نکردم....تو اون موقع ها بود که دوستم از طرف مدرسمون بردنش شلمچه و مناطق عملیاتی.....وقتی برگشت یک اخلاقای خاصی داشت ..مسخره شده بود....فک می کرد من گناه کامل هستم......اما من با اون رابطه داشتم تا اینکه گفت بهنام من دارم عذاب میکشم و میدونم که تو باهاش دوستی و عامل این کار من بودم و نمیخام عذاب بکشم ....توباید اسم منو بیاری و رابطتو بهم بزنی چون هر چی شما با هم باشین  به ضرر منه...و راضی شدم و زنگ زدم اما نه برای جدایی بلکه برای اینکه میخاستم خودم باشم و گفتم همه چیز رو حتا اسم واقعیم رو یکم ازم دلخور شد اما زیاد ناراحت نشد

یک چیزی رو بگم ما دو تا نیمدونیم چطوربودیم...هر جورم رفتار نمیکردیم از هم زیاد دلخور نمی شدیم و اینطور بگم خوبیه هامون یادمون می موند و بدی هامون فراموش می شد بلافاصله.....

در ضمن من دارم یک وضوع واقعی رو بیان می کنم و بگم ما با هم زیاد قرار نمیذاشتیم الا 3یا 4 بار.....و دیلیل زیادقرار نذاشتنمون من بودم و نپرسید چرا که از راز های بزرگ زندگمه..فقط بدنین یک بیماری داشتم و افسردگی هم همراهش بود....و کسی نمیفهمه تا اینکه با من سال ها زندگی کنه......و مورد اعتماد من باشه

اینقد همو میخاستیم که نمیتونم توصیف کنم.دفه اول که قرار  گذاشته بودم و اون همیشه تیپ های فشن و زیبا راه می رفت ...و منم یکم تو این مد ها راه میرم و دوست داشتم.....یعنی یه جورایی عاشق این آدمام و کار ندارم که همه فکر میکنن اینطور آدما بدن اما انسان های ساده ای هستن ...از رو تجربه حرف میزنم
به هر حال ..............من اون شب یا تاکسی دربست گرفتم و رفتم سر قرار و وقتی رسیدم بهش گفتم بیا تو ماشین بشین ....یک مقدار ترسید ...اما گفتم نترس من بهنامم .
همون پسر بچه ای که یک محله هنوز بهش اعتماددارن و هواشو دارن............چون از من کج روی ندیدن....

اونم سوار شد .....با هم یک مقدار صحبت کردیم و اون لحظه ها اگه توجه کرده باشین مثل باد میگذره........یک ربعی با هم بودیم که باباش زنگ زد و میخاست بیاد دنبالش اون پیاده ششد و گفت تو برو......به همین سادگی.......

وقتی که رفت خیلی جمله ها میخاستم بگم اما اون موقع نتونسم بگم و جز احوال پرسی و حرف های معمولی و بیخود چیزی نتونستم بگم.......

این قرار گذشت تا شب اون روز که اس ام اس داد گفت سینا خوابم نمیبره..اون چند دقیقه از یادم نمیره....

این کسی رو که من میگم اگه بیشتر پسرا ببینتش و اونایی که یکم لات هستن...فقط میگن من جای تو باشم باهاش رابطه نامشروع برقرار میکنم....

اما خدایی که شاهده من گرچه قبلنا با هر کس ونا کس راه رفتم ......اما دستمو بهش نخورد تا زمان جداییمون......خیلی میخاستمش....یک کلمه مینویسم و تو یک کلمه ای میخونی.....خیلی .........
تا حالا جلوه ی خدارو تو کسی دید که بقیه بگن گناهه و با دیدنش نماز بخونی و برگگردی به دینت...قضیه من تو این مایه ها بوددددددددد..هر وقت تو خانوادمون دعوایی مشد با یک زنگ و صحبت چنان آروم میکردیم همو..............که نپرس

پس از اون دوستی هزاران بار از من خواست که بازم همو ببینیم....اما از جایی که از من از بیماریم و افسردگی بسیار شدید و افکار پوچ که الان میخندم بهشون زجر می بردم و روز ها و شب ها گریه میکردم........

و وقتی می گفتم نه میگفت باشه ......عیب نداره....تا اینکه دوست داداشش پاش به خونشون توی ماه های اردیبهشت و خرداد بود باز شد....

و این ساده دل هم اونو داداشی صدا می زد......و از من براش گفته بود...از شما چه پنهون اون پسر اونو به قدر من فکر کنم دوست داشت....خیلی.. و از اینکه میدید اون منو دوست داره عذاب می کشید و درکش می کنم...چون الان خودم همین حالو دارم.....گریم گرفته اما مینویسم....

اونکه نمیدونست من بخاطر بیماریم نمیخام قرار بزارم و اون روزا خیلی افسرده بودم .............و اونم چند پسره چند باری شنیده بودم از من بد گفته بود...گفته بود اون سینایی که دم از مهربونیش میزنی تورو واسه.......میخاد.......و اون بخاطر تعصبی که رو من داشت برگشته بود گفته بود اگه واقعا اینطوره من حاضرم ......و اون همش حسادتش به ن بیشتر بود....توی ماه خرداد  89بود..... من احمق به خاطر افسردگی از طریق اون بیماری که نمیتونم بگم کمتر زنگ می زدم و اون فکر می کرد و بهش بی احساس شدم.......و حسی ندارم........

و از اون طرف مشکلات خانوادگی شدید و کمبود های احساسی یکی رو میخاست که فقط سر روشونش بزاره و گریه کنه........

منم که از خونه در نمیومدم........واسه امتحانا میخوندم و کلا آدم درس خونی بودم.....و این پسره یکسال از من بزرگتر بود...
و گفت ......میخامت.......و پیشنهاد ازدواج داد و به شدت به او گفت این دوست واقعی نیست...در حالی که یک ماه مونده بود به اتاق عملم توی تیر 89


تا اینکه دوستم سعید که عشقم اونو داداشی صدا میزد و الان هنوز بهترین دوستمه و جونمون رو برای هم میدیم و تو هر کاری با هم بودیم و پای هم...  توی 10 خرداد 89 زنگ زد گفت .........دیگه بهش زنگ نزن بهنام جان داره ازدواج میکنه..اینقد خندیدم..........گفتم برو ما خودمون ختم این کاراییم....

گفت نه جدی میگم......گفت یعنی چی دیدم اطلاعات کامل ازروزای آخر ما داره......و دیدم راسته .ببببببببببلللللللللللهههههههه...بهنام ورق برگشته....

کسی که همه چیزه من بوده داره به عقد یکی دیگه میاد....کسی که یک تار موی همو به هیچ احدی نمیدادیم....داره منو میفروشه به قیمت ارزون..

منم اصلا بهش زنگ نزدم...چون حرف سعید واقعیته.........

سرم رو درس مورد علاقم فیزیک بود..دفترم خیس خیس شد ونا خود آگاه آهنگ مازیار فلاحی (دروغه)  رو گذاشتم.....

یعنی تو حال مرگ بودم و زنده زنده داشتم جون میدادم...شوهرش همین پسره زنگ زد گفت ازش جدا شد..منم گفتم من جدا نشدم اون جدا شد...و از حالم فهمید چقد خوردم......گفت درکت می کنم داداش...گفتم اگه پول داشتم و سنم یک سال بزرگتر بود اون مال من بود خودتم خوب میدونی...........

ازش یک خاهش کردم و گفتم به شرافتم قسم اگه کمتر از گل بهش بگی یا بفهمم اذیتش کردی باز روی زمین محوت می کنم..........تو منو میشنلسی و میدونی که نه از جایی میترسم و  کار های خطرناکی کردم که کسی نکرده..........و واسه من کشتن تو مثل جریمه پارکینگه.....پای طناب دارشم هستم...

چون چند دفه تا پای مرگ رفتم ............15 خرداد بود که شنیدم رفتن حرم امام رضا و عقد کردن.......اونجا دیگه ضربه ناکوت رو خوردم و پامو عقب کشیدم...

دو هفته فقط زنده بودم.....میخابیدم بیدار میشدم یک گوشه اتاق مینشستم دستام به پاهام گره و کنج دیور رو نگاه می کردم..........
از  اون روزا بود که شبا خابشو میدیم....وقتی دستشو تو دست اون تصور میکردم آتیش می گرفتم.......من به سر اون قسم میخوردم و میخورم...

اما بعد ها یک روز اس داد...گفت نمیتونم فکرتو از سرم بیرون کنم و تو رو به کسی دیگه ترجیح بدم....یک حرفی زد که قلبم آتیش گرفت گفتش:

نمیتونم برم تو بغل کسی که وقتی فشارش میدم تو یادم کسی دیگه باشه

بهش گفتم بسته دیگه نگو.....او شوهرته خداحافظ.........اما قطع نکردم.....میگفت قدرتو ندونستم...گفتم من نتونستم 
نگهت دارم......خدا تو زندگم همه چی داد جز تو.....و بعد تو همه چیزو گرفت.....حافظه ای داشتم که باهاش المپیادای کشوری رتبه آور بودم.....مسابقات رباتیک..کامپیوتر..زبان....علوم آزمایشگاهی فیزیک..برنامه نویسی....ریاضی اما بعد اون خیلی خراب شدم......سر خوردم تو لجن کثافت...

هر شب با بچه ها میرفتیم طرقبه و لات بازی...سیگار شروع شد تا بنگ و شیشیه و تریاک ..............هر کاری بود کردم........

تو خونه هایی بودم که ببخشید ها......یک طرف مواد می کشیدن و یک طرف زن فاحشه بود.......

تا اینکه بعد چند وقت با سعید دوباره دوستیم بیشتر شد و همه چیزو گذاشتم کنار....راستی این اتفاقا بعد عملم بود....زمانی که از عمل سالم بیرون اومدم و بیماریم رفع شد  چنان اعتماد به نفسی داشتم که دوست داشتم برم باهاش قرار بذارم و عقدش کنم(متاسفانه این مردم دوستی رو در عقد کردن هم میبینن).......هر چند ما هم درک هم بودیم واسه شهوت و نیاز جنسی همو نمیخاستیم یعنی دور از ذهن هر دومون بود.......البته سعید اون شب ها خیلی تو بیمارستان زحمتمو کشیدو ممنونشم

اینطور بود که بعد گذشت چند وقت باز بوجود سعید سمت و سوی درس گرفتم و تا یک جاهایی خوب بود اما عالی نبودم یعنی معدل 20 نبودم همون 17..18

البته نگفتم من قبل عمل دوست داشتم با این عمل یک جور وسطش خلاص شم و هر شب خواب خاک کردن خودمو میدیدم ...و عملم 6 ساعت طول کشید.....تا اینکه بعد عمل جلسه اول معاینه پزشک ...دکتر جراحی گفت میخاستم یک چیزی رو بگم .....جنبشو داری؟گفتم آره بگو آقای دکتر...گفت برو خداتو شکر کن که استقامت بدنی زیادی داشتی و به خاطر جوونیت خدا نخاست اتفاقی بیفته..گفتم چطور...گفت تو بعد 4 ساعت عمل یکدفگی نفست قطع شد و با شک سوم از مرگ برگردوندمت......و زود فیلد بستیم........خودم در تحیرموندم....و روز ها فکر کردم چرا منو خدا نرد...چرا؟؟؟کسان که رفتن عمل های سخت میدونن لحظه لحظه لحظه که وارد اتاق عمل سرد میشین ....یک احساس نکنه بمیرم تو وجودت چشمک میزنه.......

به هر حال اون رفت و من روز ها و سال ها حسرت یک نگاهش از پشت یک دیوار به دلم مونده......اون عشق منه...عمر منه...

و نمیدونم چرا هیچ وقت احساس کینه و نفرت در دلم ایجاد نمیشه......همونطور که گفتم ما خوبی هامون یادمونه همیشه...

چند روز دیگه سال روز جداییمونه و میخام بهش اس ام اس بدم............و سالروز جداییمون رو بهش تبریک بگم....10خرداد........................!!!

انشا اله  که با امید خدا زندگی خوبی داشته باشن.............................
همینکه حالش خوب باشه بستمه..........................

                                               هر چی دوست داری نظر بده من ناراحت نمیشم دوست من.........



نوع مطلب : خودم و ....، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
1396/04/16 18:25
This paragraph will help the internet users for creating new webpage
or even a weblog from start to end.
1396/03/25 19:01
core از خود نوشتن در حالی که صدایی مناسب در آیا نه حل و
فصل بسیار خوب با من پس از برخی از زمان.

جایی در سراسر پاراگراف شما موفق به من مؤمن
متاسفانه تنها برای while. من هنوز
مشکل خود را با فراز در مفروضات و یک ممکن است را سادگی به پر همه کسانی
شکاف. که شما که می توانید انجام من را قطعا بود تحت تاثیر قرار داد.
1396/02/1 18:45
This is my first time go to see at here and i am truly impressed to read all at one
place.
1392/04/7 07:43
web new
1392/04/6 18:08
درکت میکنم خیلی شدید1اما تو هنوز 19سال داری و جای زیادی برنمیی پیشرفت داری.یک اشتباه ساده باعث این اتفاق شده اما دیگه درست نمیشه.ب نظرمن کسی که رفت تو بغل یکی دیگه عمرن بفکر تو باشه. نمیخام توهین ب عشقت کنم اما اونم لابد از بغل شوهرش خوشش نیومده و پشیمون شده.دخترا تا 23سالگی شعورشون نمیکشه و بهمین خاطر اجازه پدر برا ازدواجشون لازمه.کسیکه تورو نخاست {حتی برا ی مدت کوتاه}مطمئن باش عاشقت نبوده.نمیگم درکت نمیکنم اما دیگه نشده و نباید بشه.علت اصلی افسردگیت هم زندگی تکراری هر روزته ک باید کارای تکراری بکنی.سعی کن تنوع در زندگیت ایجادکنی تا بهتر بشی.هرروز تفکرات جدیدتر.هر روز ب امید ی روز متنوعتر با خلاقیت خودت.روزهایی جدید ک ازصفر شروع میشن با هیبت و قدرت همون عمو بهنام سابق و دوس داشتنی
behnam 305مرسی حسین جان
1392/04/6 18:07
درکت میکنم خیلی شدید1اما تو هنوز 19سال داری و جای زیادی برنمیی پیشرفت داری.یک اشتباه ساده باعث این اتفاق شده اما دیگه درست نمیشه.ب نظرمن کسی که رفت تو بغل یکی دیگه عمرن بفکر تو باشه. نمیخام توهین ب عشقت کنم اما اونم لابد از بغل شوهرش خوشش نیومده و پشیمون شده.دخترا تا 23سالگی شعورشون نمیکشه و بهمین خاطر اجازه پدر برا ازدواجشون لازمه.کسیکه تورو نخاست {حتی برا ی مدت کوتاه}مطمئن باش عاشقت نبوده.نمیگم درکت نمیکنم اما دیگه نشده و نباید بشه.علت اصلی افسردگیت هم زندگی تکراری هر روزته ک باید کارای تکراری بکنی.سعی کن تنوع در زندگیت ایجادکنی تا بهتر بشی.هرروز تفکرات جدیدتر.هر روز ب امید ی روز متنوعتر با خلاقیت خودت.روزهایی جدید ک ازصفر شروع میشن با هیبت و قدرت همون عمو بهنام سابق و دوس داشتنی
1392/03/22 15:39
سلام خیلی ناراحت شدم فقط میتونم بگم متاسفم همین
1392/03/11 13:27
خیلی اقایی
1392/03/8 17:51
سلام
منم درگیر یه همچین وضعی شدم. عاشقشم ولی خواستگار دارم.نمیتونه بیادجلوچون از من کوچیکتره.چون خواستگارام وضغ مالیشون خوبه و اون نه.22اردبهشت یک سال از اشناییمون گذشت.دازم منفجر میشم.اشک امونم رو بریده.آآآآآآآآآآآآآآآآآآی خدا کمکم کن.
ولی فک کنم نباید بهش اس بدی فک نکنم کار درستی باشه
1392/03/5 11:31
شاید همه ناراحت شوند از خواندن این نوشته ها ولی من علاوه بر ناراحتی خوشحالم که شما عشق واقعی را تجربه کردید حالا هم بهترین کار را کردید و عشق واقعی در این است که معشوق در هر جایی شاد باشد عاشق او هم اورا دوست بدارد و برایش ارزو های خوب کند جای هیچ حرف امیدوار کننده ای نیست چون این اتفاق بخشی از زندگی شما شده اما باید گفت زندگی همیشه به بهترین شکل نمیگذرد.
1392/03/4 20:04
شاید باورت نشه اما سرم درد گرفت
تو تک تک جمله هات احساس می کردم قلبم فشرده میشه
اما تو خدا رو داری که برتر از همه کسه و انقدر دوستت داشته که نجاتت داده.
بیشتر دوسش داشته باش بنظر من خیلی دوستت داره
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی